شانس...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

شانس...

حالم خوش نیس...دلم میخاد برم ی جای دور وکسی رو نبینم...دلم نمیخاد همه چی رو به شانس ارتباط بدم ولی از هیچ طرفی شانس ندارم.از پدر و مادر که پیرن ودستی دستی بد بختم کردن..از خواهرام که هیچ وقت حمایت کننده نبودن یا داداشم که یک صدم ما خوهرا برامون ارزش قائل نیس وبه فکر خودش و خوش گذرونیاشه...از شوهرم که دیگه وصفش نگفتنیه وبهترین روزای جوونیمو نابود کرد...از بچه اولم که رفت وباعث غمی بزرگ شد...پشت سر هم بچه دار شدنم که آرزوم ولی ناخواسته بود..پدرومادر شوهرم که بسیار بیفرهنگند که البته کور سوی شانس من مادر شوهرمه که تاوقتی قرصای اعصابشو میخوره  اخلاقش خوبه ولی بازم بسیار بچگونه س...از بی پولی...ازبیخونه بودن و عدم استقلال...از دانشگاهم که با این شرایط سخت موندم چیکار کنم...واز همه بدتر امیدی همواره به آینده وبهتر شدن اوضاع داشتم واونم به فنا رفت...به کجا دلخوش باشم نمیدونم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:45&nbsp توسط خاطره  | 


نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 17:37
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها