خالی

تعرفه تبلیغات در سایت
خیلی وقت بود نیمده بودم...سرم شلوغ بود.ازشیر گرفتن سامان ومریضیهای پی در پی دوماه کامل وقتمو گرفت...بعدم که کتابای دانشگاهو گرفتم وشروع به درس خوندن کردم.مابینش دندونای سهیلو بعدسه سال که تصمیم گرفته بودیم درست کردیم،درواقع کشیدیم واون حالا یه بچه بی دندونه البته قبلش یه بچه با دندونای خیلی خراب بود...تلگرام فیلتر شد،دوباره باز شد والانم که تازه امتحانام تموم شده،بد نبودن ولی آخریشو خراب کردم.از وقتی که بی پولی خیلی بیشتر بهم فشار میاره مدام دنبال راههای کسب درآمدم .راههای زیادی هس ولی هیچکدومش در توانم نیس.یابخاطر بچه ها یا نبود سرمایه یا بدلیل نداشتن خونه مستقل...بهر حال که همه ی موارد منتفیه...+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۶ساعت 18:32&nbsp توسط خاطره  | 
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 20:32
برچسب‌ها :
همین حالا ننه زنگ زد.جواب دادم حرفی نزد.بعدش روی خونه زنگ زد تا اومدم برسم ب تلفن قطع شد.فک کردم میخاد بگه بیابریم دنبال هاجر(خواهرم)که داره از دانشگاه میاد باز گفتم نه حوصله بچه هارو ندارن دوباره گقتم شاید هاجر گفته مارم ببرن ولی وقتی زنگ زدم گفت فکر کرده من زنگشون زدم و قطع کرد...ناراحت شدم...آخه چقدر احمقم من...کی دلش واسه من میسوزه اصلن که به من اهمیت میده.فقط بلدن بگن بچه هات بزرگ بشن توهم راحت میشی..دیگه نهایت همدردیشون همینه. بهر حال من نباید ازکسی توقع داشته باشم هرکسی زندگی خودشو داره و زندگی من به کسی مربوط نیس...همش به این فکر میکنم که وقتی سهیلم بزرگ بشه و به پیش دبستانی بره این کارو میکنم اون کارو میکنم...خلاصه کلی برنامه واسه خودم میریزم وجبران تموم ا وبی کسی های الانم رو اون موقع میکنم...امیدوارم اون روزم برسه... + نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 15:5  توسط خاطره  | 
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 5:40
برچسب‌ها :
بد خیلی بی پولی آزارم میده..قبلنا همیشه امیدوار بودم ک حمید ترک میکنه و وضعمون خوب میشه...قسطای واممون تموم میشه..زمینمون رومیفروشیم وبا وام دوباره خونه میخریم...ینی اینا وعده های حمید بود که همش میگفت صبر کن همه چی درست میشه...ولی الان ۱۴ماهه حمید پاکه واممون هم تموم شدن.وامایی با قسطای سنگین حدود ۴میلیون...حتی رفتیم چندتا خونه هم دیدیم ولی سربزنگاه حمید گفت من زمینمو نمیفرشم و میخام کارگاهش کنم تا گرونتر بخرن.گفت زمین تورو بفروشیم که من اولش راضی نبودم نمیخاستم زیر منت آقا برم ولی بعدم که راضی شدم کسی زیر بار این زمین نمیره چون نه پهنای خوبی داره نه جاش زیاد مناسبه(این زمینو چند سال پیش بابام بهم داد گفت بسازین ولی ما وامی که برای ساختش گرفتیم رو مغازه زدیم وبعدهم دیدیم کوچشو دوست نداریم و دیگه سراغش نرفتیم)بهر حال حسابی نا امید شدم.ی مختصر امیدی دارم که اونم مهلتش تا سه روز دیگس...آخه نذر کردم ۲۸صفر پارسال که گفته بود هرکی این نذرو بکنه تا سال دیگه خونه دار میشه و سه روز دیگه ۲۸صفره..تازه واممون رو هم حمید گرفت و باهاش نصف مغازه ای که برای کار اجاره کرده بود رو خرید وبازهم شروع شد...بیخونه بودن و بی پولی وقسطای سنگین وام...حمید حتی ب قولی که داده بود عمل نکرد...قول داد اضافه پول وام رو پول پیش بدیم و فعلا بریم اجاره نشینی...چن روز پیش به مادر شوهرم گفتم سر سوزنی از دست حمید
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 5:40
برچسب‌ها :
خیلی رابطم با خدا بد شده...قبلنا وقتی آدما میگفتن مشکل دارن پیش خودم میگفتم خوب دعا کنن تا مشکلشون حل بشه ولی الانکه خودم به اون مرحله رسیدم میفهمم...تو این چند سال خیلی دعا وقرانو نماز نذر کردم برای خونه دار شدن ولی نمیشه که نمیشه...شاید به نظر من خیلی بوده ولی بهر حال ک جواب نمیده یعنی تا یک قدمیش میریم و یهو برمیگردیم سر خونه اول...بعضی وقتا به خدا توهین میکنم ویا حتی به نمازخوندن هم‌...دیگه مثل قبل نماز نخوندن باعث عذاب وجدانم نمیشه...نماز صبحام که خیلی وقته قضا میشه ولی این چند وقته چند باری نمازای دیگم هم قضا میشه ولی برام مهم نیس... چند روز پیش که حالم بد بود ورفتم دکتر بهش گفتم اعصابمم خیلی بهم ریخته اونم ی مدل قرص اعصاب بهم دادو گفت هرچی زود تر برم پیش ی روانپزشک... در وضعیتی هستم که معنی بیچاره رو واقعا درک میکنم...نه راه بازگشتی دارم نه توان تغییر و نه امیدی به آینده...نه دستی برای کمک ونه تحملی برای مقاومت... هیچ... + نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 15:37  توسط خاطره  | 
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 5:40
برچسب‌ها :
دیروز به ی وب برخورد کردم به اسم فانوس. یه خانومی بود که از تنهایی گله داشت.بهش‌پیشنهاد دادم بیادو وبلاگ منم بخونه... فانوس جون اگه افتخار دادی و اومدی خوش اومدی😍 بالاخره رفتم و کتابای دانشگاهو گرفتم...وقتی میرم محیط دانشگاه روحم زنده میشه و شورو شوقی دوباره پیدا میکنم...من عاشق درس خوندنو مطالعه کردنم... شعر صد دانه یاقوتو مدام تکرار میکنم تا سامان یاد بگیره...این بچه ۴سالشه و هیچی بلد نیس...نمیدونم کم هوشه یا بخاطر اینکه مدام توی استرس و ترسه یاد نمیگیره .نه نقاشی بلده نه رنگارو یاد میگیره...نمیدونم باید چیکار کنم.... + نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:5  توسط خاطره  | 
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 5:40
برچسب‌ها :
تااینکه از مشهد اومدیم ومهمونی خوبی هم دادیم. دختر صاحب کاروان در مشهد توی طبقه ما ساکن بود وکم کم خودشو به من نزدیک کردوتمایل داشت بعد از مسافرت هم رفت وآمد داشته باشیم. حمید هم چند روزی بود که مدام سرش تو گوشی بود و میگفت رفیقمه یا مشتریم.تااینکه ی
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 17:37
برچسب‌ها :

و امروز...

الان ازاون روزا ۳سالی میگذره.مدام ب طلاق فکر میکردم ک فهمیدم ناخواسته باردارم.و الان دوتا بچه دارم.سامان۴ساله وسهیل ۱.۵ساله.چن روز دیگه دهمین سابگرد ازدواجمونه وما هنوز خونه نداریم.حمید یازده ماهه که پاکه وتو این یازده ماه کلی بدهکاریاشو صاف کرده واوضاع کارش بهتر شده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 12:31&nbsp توسط خاطره  | 


نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 17:37
برچسب‌ها :
محسن شوهر دختر دایی حمیده.از اول با ملیحه دختر دایی حمید دوست بودن.ملیحه دختر بسیار زیباییه وخیلی ها دوست داشتن ک زنشون ویا عروسشون  بشه.اونا عاشقانه شروع کردن وبه دلیل پولدار بودن بابای محسن وباسیاست بودن بابای ملیحه همه چی به خوبی گذشت.۴سال عقد بود
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 17:37
برچسب‌ها :
محسن مرد جذابیه.قد کوتاهه ولی از نظر ظاهری جالب وامروزیه.نمیخام توجیه کنم ولی من توخونواده ای بودم که محبت زیادی دریافت نمیکردم وبه همین دلیل خیلی زود به حمید وابسته شدم وهمیشه درصدد جلب رضایتش بودم.وبا وجودآزارهای زیادی که از نظر روحی ومالی بهم وارد
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 17:37
برچسب‌ها :
دوراهی من همیشه سردوراهی رفتن وموندن بودم...باحمید بمونم یا ازش جداشم.قبل از فوت علی پیش خودم میگفتم اگه بچه نداشتم میرفتم ولی بعد از اون اتفاق بازم موندم.خب هم دوست داشتم دوباره بچه دار بشم وهم جایی رو نداشتم برم.خونه پدری اصلا قابل تحمل نیس.
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 17:37
برچسب‌ها :